به قلم: شيخ عبدالهادي محمود
در حج سال گذشته توفيقي حاصل شد و حرم نبي مكرّم اسلام ، محمد (صلّي الله عليه و آله) و اهل بيتش را در مدينه منوره زيارت كردم.
ما شب هنگام رسيده بوديم، صبح روز بعد، به بهشت بقيع رفتم و به عترت پيامبر(ص) و صحابه جليل و مؤمناني كه تاريخ، شاهد دوستي و ثبات قدم آنان در خطّ پيامبر (ص) و پيروانش بوده، متوسّل شدم، با اين آيه كه خداي تعالي مي فرمايد:
(قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ [1])
ائمه عليهم السلام را زيارت كردم و به وسيله آنان براي برآورده شدن حاجاتم به خدا متوسّل شدم و آنها را در مقابل خداوند شفيع قرار دادم كه مرا بر ولايت آنان ثابت قدم بدارد تا بتوانم آيات او را در بين خلقش تبليغ نمايم، و سپس به سوي قبور دختران پيامبر (ص) رفتم تا آنها را نيز زيارت كنم كه مردي از هند به طرفم آمد و نقشه بقيع را به من نشان داد و از من خواست جاي قبور همسران پيامبر (ص) را به او نشان دهم، من هم با دست به ناحيه قبور همسران پيامبر (ص) اشاره كردم و او رفت، هنوز چند لحظه نگذشته بود كه مردي از گشتي هاي امنيتي آمد و دستم را گرفت و با خشونت فرياد زد: با من بيا به دفتر پليس!
به او گفتم: خير است ان شاء الله!
گفت: تو نوشته هايي را پخش مي كردي و آن مرد هندي اعتراف كرده است.
از او خواستم كه از من دور شود، ولي نرفت! اصرار كردم و او ردّ كرد و مي گفت بايد با او بروم به اين اتهام كه من نوشته هايي را پخش كرده ام! با بي سيم صحبت كرد و مي خواست از نيروهاي امنيتي برايش كمك بفرستند! من ار فرصت استفاده كردم و از بقيع بيرون رفتم و به سمت مسجد النبي (ص )به راه افتادم كه ناگهان ديدم آنها دارند به سرعت به طرف من مي آيند. فهميدم كه فقط به دنبال من هستند! پس به سمت هتلمان رفتم ولي من كند حركت مي كردم و ظرف چند دقيقه، بيست مرد از سلفيه و نيروهاي امنيتي دور مرا گرفتند و هر كدام مرا به سويي مي كشيدند!
رئيس آنان كه ريشي بزرگ و لباسي كوتاه داشت، و بغض و دشمني با اهل بيت از چهره اش هويدا بود، از من خواست با نيروهاي امنيتي به دفتر ويژه پليس بروم. ولي من امتناع كردم.
او اصرار كرد و من همچنان قبول نمي كردم، آخر به چه دليل؟ به چه گناهي با شما بيايم؟
گفت:بعد از اينكه به دفتر رفتيم، همه چيز را مي فهمي!
بعد از مقاومت بسيار و با درخواست عدّه اي از برادران مؤمن كه دور ما را گرفته بودند، موافقت كردم با آنان بروم.
من با حبّ علي عليه السلام به راه افتادم.. در راهمان به دفتر استنطاق،به گروه ديگري برخوردم كه مردي ديگر از مؤمنين را مي آوردند،به اين تهمت كه با موبايلش حادثه مرا فيلمبرداري كرده است!
وقتي به دفتر رسيديم از من و آن برادر عزيزم با خشونت خواستند كه اسمهايمان را بگوييم و مدارك رسمي به آنها بدهيم كه نشان دهد ما از كدام كشور هستيم! برادر به او داد، ولي من قاطعانه ردّكردم، چندين بار با اصرار از من خواست مداركم را به او بدهم و من قبول نكردم!
دو ساعت آنجا بوديم بدون اينكه كوچكترين احترامي به ما بگذارند - و متأسفانه – با ما كه زائر پيامبر (ص)بوديم، اينطور رفتار مي كردند. از برادرم خواستم كه با هم ذكر «علي» را تكرار كنيم تا انشالله ما از آنجا خارج كنند، زيرا آنجا براي من بسيار شوم و نحس بود و نمي خواستم با نواصب و دشمنان اهل بيت (ع) در يكجا باشم، كلمه "يا علي مدد"را صد بارتكرار كرديم، تا آنكه ما را به پليس مركزي بردند! و دانستم كه لطف علي شامل حالمان شده است...
ما را سوار ماشين پليس كردند، گويي ما چند نفر مجرميم. همه اينها به خاطر اين بود كه به قبور همسران پيامبر (ص) اشاره كردم و به آن شخص گفتم كه قبور آنها در اين مكان است!
يكي بعد از ديگري؛ تحقيق و انگشت زدن و امضاء تا اينكه مرا به زنداني بردند كه چهار نفر ديگر هم در آنجا بودند؛ دو نفر ايراني و دو لبناني و فقط من از سعودي بودم. و همه را به تهمتهاي مختلف در يك زندان حبس كردند.
من به گناه اينكه به تشيّع دعوت كرده ام و به توزيع نشريه هايي اقدام كرده ام و به نيروهاي امنيتي دشنام داده ام...
يكي از آن دو لبناني كه تابعيّت امريكا داشت، و نيز يكي از ايرانيان كه شيخي معمّم از تهران بود، به اتهام دشنام به صحابه! و نيز تهمتهاي دروغ ديگر.
و يك سيّد لبناني معمّم، متهم به دعوت به تشيّع و اينكه به همسران پيامبر دشنام داده است! اين تهمت نيز بدون دليل و كذب محض و افترايي بيش نيود.
و پيرمردي از عربهاي ايران كه لباس عربي داشت؛ اتهامش اين بود كه لباس عربي پوشيده تا از لباس عربي براي دعوت به تشيّع سوء استفاده كند! همه اين تهمتها كذب و افترا بود و عمق كينه پنهان آنها نسبت به شيعه اهل بيت (ع) را نشان مي داد.
ما پنج نفر را به تهمت و افترا و كذب علني در يك زندان انداخته بودند، فقط به يك دليل و آن اينكه همه ما محبّ علي (ع) و پيرو او بوديم.
سلام خدا بر تو باد، يا اميرالمؤمنين آن روز كه به دنيا آمدي و آن روز كه شهيد شدي و آن روز كه برانگيخته خواهي شد.
اتمام حج به ولايت توست... و اتمام عبادت به اطاعت توست... و اتمام زيارت به محبّت توست.
[1] - بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است. 31 ، آل عمران

