تبليغاتX
شريف - داستانهاي عبرت آموز

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 12:31 |

خوارج امام علی (ع) را مشرک و کافر می دانستند . یکبار موقعی که حضرت علی در مسجد کوفه  در حال نماز جماعت بود , یکی از خوارج آمد و این آیه را خواند " لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین (زمر /65) " که مفهوم  ‌آن این بود که ای علی تو هرچند سابقه جهاد داری و نماز می خوانی اما مشرک شده ای و تمام این اعمال تو باطل شده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 23:49 |

دكتر مرتضي آقا تهراني تعريف مي كند كه: وقتي در «مؤسسه اسلامي نيويورك» مشغول فعاليت بودم روزي دختر جواني آمد كه مي خواست مسلمان شود؛ گفتم براي پذيرفتن اسلام، ابتدا بايد خوب تحقيق كنيد بعد اگر به اين نتيجه رسيديد كه دين اسلام دين حق است مي توانيد مسلمان شويد. او رفت و شروع به مطالعه كرد. در اين بين چندين بار ديگر به من مراجعه كرد و در نهايت با ناراحتي گفت: «اگر مرا مسلمان نكيند من مي روم و در وسط سالن داد مي زنم و مي گويم: من مسلمانم!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 0:41 |

شيخ محمد حسن انصارى اخوى زاده و داماد سرآمد فقها، شيخ مرتضى انصارى داراى چند فرزند بود، سومين فرزند ايشان ((شيخ مرتضى )) معروف به شيخ كبير از اهل علم و فضل بود و در نجف به سر مى برد، وى در سال 1289 ه‍ به دنيا آمد، و در سال 1322 ه‍ در دزفول در سن 33 سالگى فوت نمود، اين شيخ جليل القدر حرص و ولع ويژه اى نسبت به خواندن زيارت عاشورا در صبح و شب داشت ، پس از مرگش بعضى از يارانش او را در عالم خواب ديدند، از او پرسيدند: بهترين و نافع ترين اعمال آنجا كدام است ؟ در پاسخ سه بار فرمود: زيارت عاشورا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 19:38 |

يكى از علماى معروف شهر اصفهان در يادداشتهاى خود مى گويد: يكى از شبها در خواب به من الهام شد تا به فرد محترمى از اهالى شهر اصفهان كه نام او را نياورده مبلغ 45000 تومان بدهم ، و در صبح روز دوم در انجام آنچه در خواب به من دستور داده شده بود متحير شدم كه آيا آنچه را كه در خواب درك نموده بودم صحيح بوده يا خير، از مقدار اندوخته خود نيز بى خبر بودم . وقتى آنها را شمردم 45000 تومان بود به دكان آن مرد محترم رفتم (من او را مى شناختم وى صاحب دكان كوچكى بود) آنجا دو نفر را در مقابل دكانش ديدم در اولين فرصتى كه يافتم به صاحب دكان گفتم : با تو كارى دارم ، تقاضا دارم با من به مكانى بيايى و سريع باز گرديم ، او را به مسجد النبى واقع در خيابان ((جى )) بردم . كارگران و بنايان در مسجد مشغول تعمير بودند، در يكى از گوشه هاى مسجد رو به قبله نشستيم ، به او گفتم : به من امر شده غم و غصه و مشكلى را كه هم اكنون در آن به سر مى برى از تو برطرف كنم ، از تو مى خواهم مشكلت را برايم بازگو كنى ، به او بسيار اصرار كردم ، ليكن از گفتن سرباز زد، سرانجام مبلغ را به وى دادم ، ولى مقدار آن را به او نگفتم ، مرد گريان شد و گفت : من مبلغ 45000 تومان مقروضم ، نذر كردم هر روز صبح به مدت چهل روز بعد از نماز صبح زيارت عاشورا بخوانم ، و امروز آخرين آن را خواندم

+ نوشته شده توسط ابقاگر در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 19:36 |

روايت است از انس‌بن‌مالك كه روزي حضرت رسول در مسجد نشسته بودند. ناگاه مردي از عرب وارد شد و بر آن حضرت سلام كرد. حضرت جوابش دادند و فرمودند از كجا مي‌آيي. عرض كرد از راه دور مي‌آيم‌و‌سؤال‌چندي از شما دارم وجواب آن‌را از شما مي‌خواهم، حضرت فرمودند بپرس تا جواب بشنوي


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 18:22 |

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس بیست دلاری از جیبش بیرون آورد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

دست همه حاضرین بالا رفت .

سخنران گفت : بسیار خوب ، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد  ولی قبل از آن   می خواهم کاری بکنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:51 |

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سرگذاشته بود .وقتي كه فوت كرد همه مي گفتند به بهشت رفته است.آدم مهرباني مثل او حتماً به بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله اي كيفيت فراگير نرسيده بود .استقبال از او با تشريفات مناسبي انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:47 |

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:35 |

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:34 |

وقتی موسی (ع) به آسمان رفت تا بخشی از کتاب مقدس را بنویسد ، قادر متعال از او خواست بالای برخی حروف تورات ، تاجهایی نقش کند.موسی (ع) پرسید : خالق هستی این تاجها به خاطر چیست؟ خداوند پاسخ داد : زیرا صد نسل دیگر ، مردی به نام اکیوا ، معنای حقیقی این نقش ا را فاش خواهد کرد .موسی گفت : تفسیر این مرد را نشانم بده . خداوند موسی (ع) را به آینده برد و او را در کلاس درس اکیوای روحانی گذاشت. شاگردی پرسید : استاد ، این تاج ها برای چه بالای بعضی از حروف نقش شده اند ؟ اکیوا گفت : ((نمی دانم . فکر می کنم موسی هم نمی دانست . اما او از بزرگترین پیامبران بود و این کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمی توانیم تمامی دستورات خداوند را بفهمیم ، باید آن چه را که می خواهد انجام بدهیم . )) و موسی از پروردگار عذر خواست

+ نوشته شده توسط ابقاگر در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:33 |

کپی برداری از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2008-2009 © by jebhe.ir
جبهه فرهنگي دوكوهه